|

خدای خدایان از خود روحی جدا کرد ، روحی بس شگرف و زیبا .
لطافت نسیم بامدادی ، عطر گلهای مرغزاران و لطف نور مهتاب را - همه یکجا به او داد .
جانی از شادمانی به او داد و گفت : تا گذشته را سراسر به نسیان نسپرده ای و آینده را به خود وا ننهاده ای مباد که آنرا سر کشی .
نیز جامی دیگر از اندوه به او داد و گفت :آنرا سرکش و به ژرفای شادکامی زندگی راه بر .
در آن بذر عشقی افکند که در نخستین دم ، نهال قناعت از آن می رست و بذر حلاوتی که با اولین سخن ، واژه « فراز خواهی »
دانشی آسمانی ارزانی داشت تا او را به شاهراه حقیقت رهنمون شود . در عمق هستی او بینش و بصیرتی نا دیدنی به ودیعه گذاشت . عاطفه ای همراه با اشباع و خیال .
لباس شوقی بر تن اش کرد که فرشتگانش از تلاطم رنگین کمان بافته بودند . آنگاه ظلمت حیرت ، همان خیال نور را به او داد .
سپس آتش غضب گداز ، بادی وزان از بادیه ی جهل .
شن ریزه ای از ساحل دریای خودخواهی . مشتی خاک پای روزگار و سرنوشت انسان را برگرفت .
قدرت کوری به او داد که در جنون انگیخته و در برابر شهوت خاموش بود .
آنگاه زندگی را به او داد ، همان خیال مرگ .
خدای خدایان لبخندی زد و گریست . دریای عشقی احساس کرد ، بس بیکرانه .
و آدمی و خود را در آن بیکرانه ی بی ساحل یکی دید .

|